X
تبلیغات
عشق بزرگ

عشق بزرگ

اگر در خواب میدیدم غم جدایی را به دل هرگز نمیدادم خیال اشنایی را

به همراه تو

هر روز که از عمرم سپری می شد تو در کنارم هستی

به همراه تو حس می کنم که احساس عشق در من بیشتر می شود

و مجبور می شوم که برای چشمهایت دلتنگی کنم

قشنگترین شبها برای من  وقتی است که چشمانم تو را می بینند

هنگامی که پیش من می ایی همه چیز را فراموش می کنم

تو برای من خیلی عزیز هستی و همیشه به تو فکر می کنم

دوستت دارم و می دانم که حرفهای لبهایم نمی توانند عشق من را به قلبت نشان دهند

تمام عمر از این می ترسم که چشمانِ من را ترک کنی

و همه عمرم به انتظار دیدنت زندگی کنم

هنگامی که تو در کنارم هستی حتما تو را درون قلبم پنهان میکنم

و احساس می کنم که چشمانم چشمانت را در اغوش می گیرند



+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت12:47توسط sadegh | |

دلم میخواست می فهمیدم

دلم میخواست می فهمیدم که چقد من را دوست داشتی

هنوز به من فکر میکنی یا دیگر مرا فراموش کرده ای عزیزم

از روزی که از هم جدا شدیم دل تنگ تو هستم

چگونه توانستی دوری از من را تجربه کنی

نمی دانم چطور شد که به تو فکر میکنم

و از خودم می پرسم که چگونه

در حالی که با تمام وجودم عاشق تو شدم

چگونه توانستی از من دور بشوی

و چگونه درد جدایی از من را تحمل میکنی

در حالی که ما باهم عهد بسته بودیم

نمی دانم چرا دوری از تو این قدر باعث عذاب من است

شاید بخاطر اینکه نمی توانم دوریت را باور کنم عزیزم


+نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1391ساعت23:49توسط sadegh | |


خوابیدم و رویا دیدم

خوابیدم و رویا دیدم که به سوی من بازگشته ای

می گویی مرا ببخش با تو بد کردم تو را ازار دادم

مرا ببخش ای زندگی من تو را تنها رها کردم

گونه ام را بوسیدی و من گریه کردم و در اغوش تو خوابیدم

پس از احساس سردی در اغوش تو گرم شدم ای زندگی من

وقتی که از خوابم بیدار شدم

بیدار شدم و بالشم را دیدم که از اشکهایم خیس شده

همه چیز منجمد  یخ زده بود

ای چشم من چه شوری در من نهفته بود

نه تو امدی و نه ازارت مرا رها کرد

حتی در خواب چشمانم هم نمیتوانم از ازار جداییت فرار کنم

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391ساعت0:46توسط sadegh | |

عشق بزرگ من تبدیل به یک رویای ناتمام شد

دلي آمد و دلم را دزديد
و هنگاميکه من را ترک کرد در فراقش اشک ريختم
هر مکاني که ما درآنجا درآتش عشق سوختيم
اکنون تمام آن آتش عشق تبديل به يخ شده است
واقعا که عطر بيشتر از انسان ها وفادار است و بويش تا مدتها باقي مي ماند
بدون تو نتوانستم ادامه دهم
چه قدر دوري و جدايي سخت و طاقت فرساست
چشمانت من را ترک کردند و تنها پشيماني را براي من باقي گذاشتند
قلب شکسته من در غياب تو فرياد زد
و با صداي بلندي مي گويد که پشيمان است
خوشبختي بدون وجود معشوق هيچ معنايي ندارد
تو مال کي هستي
تو فقط مال مني
قلب تو فقط براي من است
تو فرشته من هستي و قلب من عاشق توست
و در کنار تو زندگيم زيبا مي شود
تو در کجاي شبهاي من هستي برگرد
هنوز ماه  تابان است
تو را مي بينم که به سوي من مي آيي
چشمانم از شدت بيداري  شبها آب شدند
به تمام دنيا نگاه کن و تمام جهان را ببين
هيچ قلب عاشقي وجود ندارد
که از عشق زخمي نشده باشد
 زیرا عشق ورزيدن کار مشکلي است
تو عشق من هستي و در قلب من
کسي غير از تو وجود ندارد


+نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت15:42توسط sadegh | |


+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت3:40توسط sadegh | |

استعفا

پس از مدتی عشق سر  ان داشتم که استعفا کنم

در را به روی خود فروبستم تا شاید لختی بیارامم

شمشیر خود را در نیام نهادم و سربازان خود را بدرود گفتم و با اسبم که دیری همراه من بود وداع کردم

کلید کتابخانه ام را به خردسالان سپردم و توضیح دادم که فعل عشق چگونه صرف می شود و محبوب چگونه آفتاب می شود و دستانش نخل

جهد من این بود که گیسوانت را قانع کنم بر روی شانه هایت بلند نشود و چون دیواری از اندوه بر حیاتم قد نیفزاید اما گیسوانت به تمامی نا امیدم کرد و همچنان بلند ماند

مرا با پیکرت این  پند بود که تخیل اینه ها را برنینگیزد پیکرت اما به خلاف همه ی توصیه ها همچنان زیبا ماند

کوششم این بود که عشقت را مجاب کنم که گذراندن یک سال مرخصی بر روی دریا یا بر فراز کوه ها ما دو تن را سودمند خواهد بود اما عشق تو چمدانها را به روی اسکله انداخت و گفت که نی خواهد به جایی برود

سعی من این بود که چون اسبان از جنگ برگشته  دمی بیاسایم

مگر جنگجو حق ندارد نفسی تازه کند

سر آن داشتم که شهر حمیدیه را از خاطرم حذف کنم و همه ی خیابانهایش را...

عشق تو اما همچنان از پذیرفتن همه ی راه حلها تن می زند و چون بوق کشتیها در انتهای شب رخنه در جان می کند


+نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت21:51توسط sadegh | |

برای شهر حمیدیه نامه ای بلند نوشتم

آگاهش کردم که من تصمیم خود را گرفته ام کلید خانه و سرایم را بدو سرپردم و نقش خود را به دیگری دادم و اعلام کردم که از بازی در نمایشنامه استعفا کرده ام

رخسار محبوبم را که بر روی حافظه ی من نقش بسته است بدرود گفتم و گفتم و گفتم بدرود

تو را ای گل سرخ شب ای دفتر رویا ای انگشتر خورشید ای دریا ای شعر ای غزل بدرورد بدرود

ولی عشق تو همچنان تن می زند و قبول نمی کند

عشقت را بسیارگفتم که مدتی از عشق بس است اما از پذیرفتن پوزش خواهی ام پوزش خواست

کیف ..... امحوک من اوراق ذاکرتی                                                                                       

                                        وانت فی القلب کنقش علی الحجری                                            

+نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت17:12توسط sadegh | |

اس ام اس های عاشقانه و رمانتیک, تصاویر رمانتیک, تصاویر عاشقانه و رمانتیک, جملات زیبای عاشقانه و رمانتیک, دختر و پسر رمانتیک, دختر و پسر عاشقان�

+نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت16:53توسط sadegh | |

تو را به سوی جهان میکشم

تو را به روی جهان میکشم شمشیری از یاسمن و پیروزی خود را اعلام میکنم

تو را به روی کافران کتابی مقدس میکشم و به روی بیسوادان سرودی و به روی بدویت مملکتی از مرمر

گذرنامه ی خود را به دریا پرتاب میکنم و تو را میهن خود می نامم

همه ی فرهنگ نامه هایم را در آتش می افکنم و تو را زبان خود می نامم

همه ی ملوک الطوایف را ناگاه به قتل می رسانم و تو را شهبانوی خود می نامم

تو را به روی تابستان میکشم نویدی از باران و به روی گنجیشکان نویدی از درخت و به روی مرغان دریایی نویدی از رنگ آبی

تو را به روی بیابان میکشم یکی  نخل و به روی خشکسالی خوشه ایی گندم و به روی تاریکی شمعدانی از زر و به روی  زنجیریان(برده) پرچم آزادی و به روی زشتی کبوتری سفید و فواره ای آب و دفتری شعر میکشم

در برابر همه اعلام میکنم که تو محبوب منی  ای     .....

+نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت21:23توسط sadegh | |

عید و عشق است امشب

عيد و عشق است امشب همه ی عاشقان دارند عيد را به همديگر تبريك ميگويند         

اگر تو امشب با من باشي عيد من دو عيد خواهد شد

رهايم كردی و مرا در شب عید تنها گذاشتی 

عاشقان با هم هستند  فقط من بدون تو تنها هستم                                گلم را در دست گرفته ام و به همه تبريك ميگويم

منتظر هستم تا شاید بیایی و تقدیم تو کنم

دنيا تو را در كجا پنهان كرده است نمیدانم

ای عزیز من و عشق من

گل سفيدي كه در دست دارم  از فوران خونم سرخ شد و به اناري تبديل شد...

اي نور چشمان من ای محبوبه ی من و ای عشق من

برايت تبريكي میفرستم با صداي واضح و غم انگيز

دوست دارم كه تو را در آغوش بگيرم ، و با اشكهايم و با ديدگانم تو را بلند كنم 

دوست دارم كه آتش قلبم را سرد كنم و با تو جشن ديوانه واري را برپا کنم

اي كاش كه برگردی اي كاش ، كه همانا خوشبخترين  شوم
امشب عيد است و تو از من دور هستي 
و نمیدانم کجا هستی عیدت مبارک عزیزم 
خدایا هرجا که باشد خوشبخت باشد خدایا به حق این عید بزرگت هیچ وقت  غمگین نباشه همیشه خوشحال و شاد باشه

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391ساعت3:28توسط sadegh | |